تبلیغات
مطالب اجتماعی و .................................... - مطالب حوریه امینی

مطالب اجتماعی و ....................................

 
در روزگاری که خنده ی مردم از زمین خوردن توست ، برخیز تا بگریند . . .
.
.
.
درصد کمی از انسانها نود سال زندگی می کنند
مابقی یک سال را نود بار تکرار می کنند . . .
.
.
.
نصف اشباهاتمان ناشی از این است که وقتی باید فکر کنیم ، احساس می کنیم
و وقتی که باید احساس کنیم ، فکر می کنیم . . .
.
.
.
سر آخر، چیزی که به حساب می آید تعداد سالهای زندگی شما نیست
بلکه زندگی ای است که در آن سالها کرده اید . . .
.
.
.
 
.
.
.
همیشه در زندگیت جوری زندگی کن که ” ای کاش” تکیه کلام پیریت نشود . . .
.
.
.
دنیای بیرحمیست
چه زود پیش چشم عزیزانمان ارزان می شویم
چاره کم کردن رابطه ست که لااقل به مفت نفروشنمان . . .
.
.
.
چه داروی تلخی است وفاداری به خائن
صداقت با دروغگو
و مهربانی با سنگدل . . .
 
.
.
.
رابطه ای رو که مرده ، هر ۵ دقیقه ۱ بار نبضشو نگیر
دیگه مرده . . .
.
.
.
مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن . . .
.
.
.
اگر حق با شماست خشمگین شدن نیازی نیست
و اگر حق با شما نیست ، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید . . .
.
.
.
ما خوب یاد گرفتیم در آسمان مثل پرندگان باشیم و در آب مثل ماهیها
اما هنوز یاد نگرفتیم روی زمین چگونه زندگی کنیم
.
.
.
فریب مشابهت روز و شب‌ها را نخوریم
امروز، دیروز نیست
و فردا امروز نمی‌شود . . .
.
.
.
یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود
به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست . . .
.
.
.
اگه یه روز حس کردی تویه یه زمان عاشق دونفری دومی انتخاب کن
چون اگه واقعا عاشق اولی بودی به عشق دومی گرفتار نمیشدی !!
.
.
.
زنده بودن حرکتی افقی است از گهواره تا گور
و زندگی کردن حرکتی عمودی است از زمین تا آسمان . . .
.
.
.
برای دوست داشتن وقت لازم است، اما برای نفرت گاهی فقط یک حادثه یا یک ثانیه کافی است . . .
.
.
گاه در زندگی ، موقعیت هایی پیش میآید که انسان
باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را بپــردازد . . .
.
.
.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد
اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟
.
.
.
مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین می کنی، بدان که زندگی می کنی . . .
.
.
.
هیچ انتظاری از کسی ندارم! و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است
.
.
.
برای زنده ماندن دوخورشید لازم است .یکی دراسمان ویکی در قلب
.
.
.
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا
زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند
امـا آنچه خوب است همیشه زیباست . . .



نوشته شده در چهارشنبه 27 مهر 1390 ساعت 05:09 ب.ظ توسط حوریه امینی نظرات |

مردی دیروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش

 

را دید كه در انتظار او بود.

 

سلام بابایی ! یك سئوال از شما بپرسم ؟

 

- بله حتماً.چه سئوالی؟

 

- بابا ! شما برای هرساعت كالی چخد پول می گیرید؟

 

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سئوالی

 

میكنی؟

 

- فقط میخوام بدونم بابایی........

 

- اگر فقط میخای بدونی ‚ بسیار خوب می گم : 2000 تومن

 

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و

 

گفت : بابایی میشه 1000 تومن به من قرض بدی ؟

 

مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این

 

بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در

 

اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه

 

هستی. من هر روز سخت كارمی كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه

 

وقت ندارم.

 

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.

 

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می ده

 

فقط برای گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی كنه؟

 

بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر

 

كوچكش خیلی تند وخشن رفتار كرده است. شاید واقعآ چیزی بوده كه 

 

برای خریدنش به 1000 تومن نیازداشته است.به خصوص اینكه خیلی

 

كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

 

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

 

- خوابی پسرم ؟

 

- نه بابا ، بیدالم.

 

- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و

 

طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 1000

 

تومن  كه خواسته بودی.

 

پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : مچكلم باباجونی ! بعد دستش

 

را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.

 

مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد

 

و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست

 

پول كردی؟

 

پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود‚ ولی من حالا 2000

 

تومن دارم. آیا

می تونم یك ساعت از كار شما رو بخلم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟من

شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم بابایی

 

 


نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390 ساعت 05:24 ب.ظ توسط حوریه امینی نظرات |

من دلم می‌خواهد

خانه‌ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسی می‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دلهاست

شرط آن داشتن

یک دل بی‌رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می‌کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می‌نویسم ای یار

خانه‌ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

 

 

 




نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390 ساعت 05:21 ب.ظ توسط حوریه امینی نظرات |

فقر همه جا سر می کشد

 

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم 

 

نیست

                 
فقر ، روز را  ” بی اندیشه”   سر كردن
 
است .. 
 
 
  
 

نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390 ساعت 05:13 ب.ظ توسط حوریه امینی نظرات |

 

اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند،

 اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند،

اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد،

 اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند،

 اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد

،اگر مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست،


 اما، اگر عزت نفس نداری، پس بدان که هیچ نداری
 
 
 
 
 



نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390 ساعت 04:58 ب.ظ توسط حوریه امینی نظرات |

دو قطره آب كه به هم نزدیك شوند، تشكیل یك قطره بزرگتر میدهند
اما دو تکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند
پس هرچه سخت تر و قالبی تر باشیم ،
فهم دیگران برایمان مشکل تر ، و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می
 
یابد
آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ ،
به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است
سنگ پشت اولین مانع جدی می ایستد
اما آب . . . راه خود را به سمت دریا می یابد

در زندگی ، معنای واقعی سرسختی،استواری و مصمم بودن را ، در دل نرمی و
 
گذشت باید جستجو کرد
گاهی لازم است كوتاه بیایی...
گاهی نمی‌توان بخشید و گذشت...اما می‌توان چشمان را بست
و عبور کرد
گاهی مجبور می‌شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی...
 
 
 
 
 
 



نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390 ساعت 04:55 ب.ظ توسط حوریه امینی نظرات |

 
دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است
.
.
 
نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت
.
.
 
هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند
.
.
 
بالا رفتن سن حتمی است
اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد
.
.
.
 
خنده کوتاهترین راه بین دوستان است
.
.
 
عمر سالهای گذشته نیست
سالهایی است که از آن زندگی کردی
.
.
 
وقتی  جایی داری که بروی یعنی خانه داری
ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری
.
.
بزرگترین لذت زندگی
داشتن دوست صمیمی است
.
.
 
غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد
.
.
.
 
اگر از چیزی لذت بردی
دیگران را شریک ساز 
.
.
.
 
زیبا است که ببینیم کسی میخندد
و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای
 
 

نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390 ساعت 04:50 ب.ظ توسط حوریه امینی نظرات |

نه سلامم  نه علیکم 
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم 
نه گرفتار و اسیرم 
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی 
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی 
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

......


نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390 ساعت 04:46 ب.ظ توسط حوریه امینی نظرات |

از استاد اهل دلی پرسیدم،جمله ای به من یاد دهید که وقتی ناراحتیم خوشحال شویم

و وقتی خوشحالیم ناراحت تا غرور شادی ما را نگیرد


 : مثل همیشه تبسمی کرد و آرام گفت

با خودت بگو :  این نیز بگذرد


و من مدتهاست که در اوج سختی ها و مشقت ها و در اوج شادی و نشاط

 ":ا خود زمزمه می کنم 

این نیز بگذرد


!آخر مگر نه اینست که فاصله ما تا خدا به اندازه ی یک دست است؟

میگویی نه؟

دستت را ببر بالا،بالا و بالاتر

توانستی آسمان را لمس کنی؟

ابرها را

نه؟

اما من مطمئنم دستت را گرفت خدای آسمان

آری،وقتی دلت در آسمان باشد مهم نیست دستت به آسمان برسد یا نه

مهم نیست بتوانی ابرها را کنار بزنی یا نه

و مهم نیست خورشید را ببینی یا نه

مهم این است که دلت در آسمان است و دستت در دست خدا

اگر دیدی ابرهای زندگیت آنقدر زیاد شده اند که دیگر نمی توانی خورشید را ببینی

باز هم نگران نباش و با خودت بگو : این نیز بگذرد


به آنهایی فکر کن که تمام هم و غمشان این است که صبح تا شب کار کنند

تا شاید زنده بمانند

به آنهایی که بیماری لاعلاجی دارند و منتظر مرگ هستند

به آن دختر بچه ای که برای تهیه ی دوای مادر بیمارش گل می فروشد

و یا به آن دختر کبریت فروش

و باز هم می بینی که آنها هم از او می گویند.

آخر هر پرنده ای را که ببینی،می بینی در آسمانش ابری ست.

کوچک یا بزرگ مهم نیست

 :یاد آن جمله باش که می گفت

مهم نیست قفل ها در دست کیست

مهم این است که همه کلید ها در دست خداست

 

 


نوشته شده در شنبه 23 مهر 1390 ساعت 04:39 ب.ظ توسط حوریه امینی نظرات |


Design By : Pichak